یک سال گذشت
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

٢ روز بعد یکسال می شود که پانی به خانه ما آمده، از هر ماهی یک عکس انتخاب کردم، رشد و تغییر قیافه اش رو ببینید:

 

بهمن ٨٨

این جا پانی کوچولو هنوز خیلی نی نی تشریف داشتن و تازه به خانه ما اومده بودند.

 

 

 

 

 

 

 

اسفند ٨٨

روی میز زیر شیشه اش می نشست و ما رو نگاه می کرد:

 

 

فروردین ٨٩

این عکس پانی در تالش (عید امسال) هست که فرشاد اسکندری از دوستان خوبمون زحمتشو کشیده پانی تو این سفر خیلی وروجک شده بود.

 

 

 

 

 

 

اردیبهشت ٨٩

در حال بازی با کفشای سپیده (از دوستان خوبم)

 

 

 

خرداد ٨٩

البته این پیپ تمیز بود ما فقط خواستیم ببینیم اگه پانی دوست ناباب پیدا کنه چه شکلی می شه!

 

 

تیر ٨٩

چیه چرا اینجوری نگاه می کنی؟

 

 

 

 مرداد ٨٩

یه شب من و سعید به همراه مامان و بابا، نازنین، گلناز و کل فامیل باید می رفتیم یه جایی و دیگه کسی نبود که مراقب پانی باشه تا اون موقع هم پیش نیومده بود تو خونه تنها بمونه که فیروزه (ازدوستان خوبم) لطف کرد و اومد پییش پانی ماند این عکس رو من همون شب گرفتم وقتی که فیروزه خواب آلود، خسته ولی خیلی مهربون پانی رو بغل گرفته بود. 

 

شهریور ٨٩

این برگها رو از سبد گلی که برای من آورده بودند جدا کرد.

 

 

مهر ٨٩

در خانه دوست و همبازی بچگی هامون بودیم (رکسانه و روشنک) که پانی هر چی بلد بود رو کرد و کلی آبروی من و سعید رو خرید!

 

 

 آبان ٨٩

نازنین خواهر خوب من همیشه دوست داره پانی رو این طوری روی پاهاش بخوابونه پانی هم یه وقتهایی خیلی خودشو لوس می کنه بعضی وقتها هم این شکلی می شه!

 

 

 

  

 

آذر ٨٩

بازم نازنین عزیز و پانی (گفتم که نازنین همیشه دوست داره ...)

 

 

 

 

 

 

دی ٨٩

اوایل دی ماه با دوستان خوبم (رضا، بهاره، پیام و البته سعید) با پانی رفتیم وارنگه رود. به به چه جای قشنگی خیلی بهمون خوش گذشت پانی هم برای اولین بار برف رو تجربه کرد.


 
تولدت مبارک
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢  کلمات کلیدی:

26 دی ماه پانی یکساله شد. خیلی خوشحال بودم تصمیم داشتم تو وبلاگش هم کلی خوشحالی کنم. خوشحال از این که خدای مهربون پانی رو وارد زندگی ما کرد. می دونید هر کسی که حیوان خانگی داشته باشد خیلی راحت می تونه این رو درک کنه که: بعد از یه مدتی یه جزئی از زندگی ات می شود، مثل یه شخص از خانواده، بهش عادت می کنی،‌ دلت می خواهد براش حتما وقت بزاری، غذای خوب بهش بدی، اگه ناخوش بشه ناراحتش می شی... البته حیوان خانگی شما هم بسته به این که چی باشه می تونه برای شما خیلی خوبیها داشته باشد مثلا پانی من: خیلی وقتها که من بی حال و حوصله بودم با کارهای شیرینش لذت زیادی بهم داده که باعث شده حال و حوام کلی تغیر کنه یا بعضی وقتها که خوابیده یه دفعه از خواب بیدار می شود و با سرعت تو خونه دنبال من می گرده و وقتی پیدام می کنه می پره بغلم و چنان ناز و با محبت تو چشمم نگاه می کنه که هم خنده ام می گیره هم حس خیلی خوب و قشنگی رو تجربه می کنم خلاصه من خوشحال از حضورش و همینطور نزدیک شدن سالروز تولدش بودم ولی از چند روز قبل از آن خبرهای بدی رسید:

مرگ ببر سیبری وکشتن شیرها در باغ وحش ارم

من 12 عکس از بهمن 88 (که پانی به خونه ما آمد) تا دی ماه امسال رو آماده کرده بودم که به مناسبت تولدش در این مطلب بزارم ولی به خاطر اتفاقات اخیر این مطلب رو با عکس زیر به پایان می رسونم.

این عکس پیام با یکی از اون شیرهاست (در بهار امسال)

 


 
دلنوشته
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:

به به چطوری شما؟

من حدودا شش ماهی نبودم، عکسهای وبلاگ هم نبود، خیلی داستانها داشتم تا اومدم.

 

جابه جایی:

جابه جایی از خونه قبلی به اینجا جدای از سختی هایی که داشت پانی کوچولوی من هم خیلی اذیت شد به خصوص 3 روز اول دائم ناله می کرد و اصلا تنها نمی موند و من هر چی به همسایه ها می گفتم که سگ من یه سگ کوچولوی آروم هست پانی هی سر و صدا می کرد و آبروی من رو می برد. پانی دو دوست خوب کوچولو هم پیدا کرد نیکی و ندا نوه های دوست داشتنی همسایه خوبمون. نیکی کوچکترین دوست پانی هست.

پارک

یه پارک کوچیک خلوت روبروی خانه ما هست وقتی از در خانه بیرون می رویم پانی نگاهی به پارک می کنه و با تمام قدرت خودش رو به سمت پارک می کشونه در آخر وقتی که به پارک می رویم خیلی دلبرانه به سمت فواره می ره و روی لبه حوض پارک می چرخه و سرشو بالا می گیره تا قطرات آب بهش برخورد کنه، فرم دهنش مثل لبخند می شه.  خیلی با انرژی چند دوری می چرخه البته من هم قلاده به دست با اون دور حوض می چرخم...

یه خانمی هم هست هر وقت که پانی رو می بینه می گه استغفرالله!!!

سفر

 من یه سفری یک هفته ایی به استانبول داشتم بدون سعید و پانی! اولین دفعه بود که ازشون دور می موندم هر وقت با سعید تلفنی حرف می زدم یا چت می کردیم بارها آرزو می کردم که ای کاش پانی هم حرف می زد البته پانی یه وقتهایی مثل زونبه (درست نوشتم؟) حرف می زنه ولی من هیچی نمی فهمم احتمالاً اون وقتها پیش خودش فکر می کنه که ای کاش این بهناز حرف زدن بلد بود تا جواب منو می داد!

پدر سعید

یادش گرامی، روحش شاد... پدر سعید در کل فامیلشون از همه بیشتر پانی کوچولوی من رو دوست داشت هر وقت که به خونه مون می اومد پانی یا تو بغلش بود یا کنارش نشسته بود و دائم بهش غذا می داد و با چنان عشقی پانی رو ماچ می کرد که واقعاً برام جالب و خوشایند بود. بابا اوایل آبان ماه حالش بد شد وقتیکه به  بیمارستان برای دیدنش می رفتیم حال پانی رو می پرسید و دائم به من می گفت: خونه تنها نذارش. یا اگه زیاد می موندیم، می گفت: برو وقت غذای پانی نگذره... قبل از این که به کما بره هم همین طور بود تا 23 آبان ماه که ....

خوردنیهای مورد علاقه پانی

تو این مدت علاقه اش به هویج کمتر شده، پسته خام و خیار خیلی دوست داره. چند روزه پیش یه ذره شلغم خورد و یه نگاه عحیبی به من کرد شاید پیش خودش گفت که مگه مجبوری اینو بخوری؟ ولی لبو رو خیلی خوب می خوره. من نمی دونم براش خوب هست یا نه ولی چای دارچین و چای آلبالو هم یه کوچولو می خوره...

سعید در حال آماده کردن غذای پانی

پانی تمیزه

پانی طلا عاشق آب هست وقتی می برمش حمام  هیچ شکایتی نمی کنه و خیلی آروم بدون هیچ حرکتی صبر می کنه تا بشورمش. بعضی وقتها هم که فقط دستها و پاهاشو می شورم با دقت به کفها و دستهای من نگاه می کنه هر وقت هم که در حمام باز باشه می ره آب بازی می کنه.

پانی فراری

پنج شنبه ظهر (چند هفته پیش) یه نفر دم در منتظر سعید بود به محض باز شدن در پانی سریع رفت به سمت حیاط و بعد هم  خیابان، سعید هم به دنبالش رفت من چند لحظه ایی منتظر موندم خبری نشد دیگه طاقت نیاوردم نمی دونم مانتو و شالم رو از کجا بر داشتم... تو خیابون که خبری نبود تو پارک پانی رو دیدیم که مثل خرگوش می پرید و می جهید و سعید رو دیدم که خودش رو به سمت پانی پرتاب می کرد از دور به من گفت برو اسباب بازیش رو بیار من هم رفتم تو خونه یادم رفت اومدم دنبال چی؟! آخر با توپش رفتم به سمتشون و توپو به سعید دادم سعید با توپش بازی کرد تا سرگرمش کنه و من مثل مجسمه ثابت موندم پانی گول خورد و تا اومد از کنارم رد بشه پرتاب شدم به سمتش و دلم خواست خفه اش کنم... وقتی اومدیم خونه پانی یه جورایی خودش رو به مظلومیت زده بود دم اش رو به سمت پایین گرفته بود و تا چند ساعتی صدا ازش در نمی اومد.

پانی و بابانوئل

خوب بابانوئل امسال هم اومد و به پانی کوچولوی ما کادو داد.

دل نوشته

من نمی دونم این چند ماه گذشته ام چطور گذشت یه جوری بود من به وبلاگ یا سایت هیچ کدوم از دوستام هم سر نزدم اصلا یه جورایی دلم تنگ شده بود برای این کارا... یعنی راستش وقتشو نداشتم شایدم داشتم حالشو نداشتم هیچ کاری نکردم  تازه تصمیم گرفتم بعد از چندین ماه نقاشی کنم، چند روزی هست تمرین های پیانو رو شروع کردم و بعد از مدتها مطالعه نکردن کتابی رو باز کردم. خیلی مهمه که حواسمون به خودمون باشه توی همین چند روز اخیر که به خودم و خواسته هام توجه کردم حال بهتری داشتم... چی؟ جانم؟ چی می گی؟ مگه هر دفعه باید از پانی بگم یه دفعه هم از خودم خواستم بگم. نمی خوام پاکش نمی کنم...


 
پانی و مردم
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧  کلمات کلیدی:

بعضی روزها که پانی رو بیرون می برم. عکس العمل های  جالبی می بینم گاهی خنده ام می گیرد و گاهی متاسف می شم، گزیده ایی از شنیده هایم رو در این مطلب آورده ام:

آخـــــــی چه خوشگله

خواهرم ببرش اون طرف، باید رعایت حال همه رو کنید دیگه

سگشون هم مثل خودشون نازهخجالت

ایــوای نگاه کن

باباجان نیگاه کن هاپو رو، نیگاه کن دیگه، رفت هاپو ای بابا!

می شه ازش عکس بگیرم؟

این چیه؟ گربه هست؟نیشخند

کاش من جای سگش بودم! (زمانی که قلاده پانی بهش بود و روی زمین می دوید)

پدرسگ (خیلی با هیجان و محبت)

خانم این نجاستشو کجا می کنه؟

خانم اینو چند خریدین؟

وای من از گربه منتفرم ولی عاشق سگم

کثافت! (از خواننده های محترم خیلی عذر می خوام)

وای چه عزیزه خدایـــــا

پارس هم می کنه؟

نگاه کن سر سگه رو رنگ کردن، طفلکی!

پانی در سه ماهگی (نوروز 89)

 

درد و بلای تو بخوره تو سر بعضیا

وا مصیبتا، وا مصیبتا، نیارش این طرف، نیارش این طرف

کاشکی یکسری از خصوصیات اخلاقی تو رو آدما داشتند.

یه خانمی هم در حال رانندگی از اون دست خیابان با هیجان پشت هم داد می زد عزیــــــــــزملبخند

خانم این نجس نیست؟

(ــــــــــــــــــــــــــــــ) فحش و ناسزا از جانب مامور موزه فرش چون پانی آبی  رو که از حوض بیرون ریخته بود می خورد، راستش متوجه نشدم به من ناسزا می گفت که حواسم نبود و سگم از این آب کثیف می خورد یا به خودش که دیده بود پانی تشنه هست ولی نرفته بود براش آب بیاره، یا اینکه معتقد بود این آبها که روی زمین ریخته پس از تبخیر به  آسمون می ره و ابر می شه و بعد بارون میاد و تهران تمیز می شه و دیگه کمبود آب برای هیچ وقت نخواهیم داشت ولی حالا که پانی آبها رو خورد ما دیگه هیچکدوم از اینها رو نداریم! خلاصه که من نمی دونم چی باعث شد که این حرفهای بد رو شنیدم به طرزی که دلم می خواست من هم تبخیر می شدم و ...

فروشیه؟

خانم من حواسم هست شما تو فیلمم نباشید می خوام به بچه ام نشون بدم؟

خانم می شه ببینمش؟ فقط خواهش می کنم نزدیک من نیاد

مراقب باش بیا این طرف عزیزم گازت نگیره

وا این چرا رنگ تنش با سرش فرق می کنه؟

خانم آخه چرا اینو (پانی) بیرون می یارین دوستم حاضر نیست بیاد پیاده رو؟ چرا این کارو می کنید؟

معذرت می خوام می شه کنار دخترم ازش عکس بگیرم؟

 خانم نون بدم بهش؟

مواظب باشین تو رو خدا یه وقت نگیرنش (نیروی انتظامی)

دوست خوبم شبنم که البته تعدادی از اینها رو با هم شنیدیم. بهم گفت:چه جالب اکثر افراد با دیدن پانی لبخندی به لب میارن و یا چشماشون برق خوبی پیدا می کنه... چقدر حیوانات موثر هستند. (خیلی از این حرفش خوشم اومد)

پانی و سعید آخرین روز سال 88


 


 
من و پانی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

پانی و تلویزیون

اولین دفعه 2 ماهش بود که با ویدئو کلیپ Black or white  مایکل جکسون تلویزیون دیدنش رو شروع کرد، اونجایی هم که پدره به آسمون پرتاب می شه پانی در حالی که نگاه از تصویر بر نمی داشت رو به سمت عقب اومد و کنار پای من نشست و تقریبا تا آخرش رو نگاه کرد. از اون به بعد نیم نگاههایی به این جعبه جادویی داشت ولی جالب اش این بود که چند هفته پیش یک ربعی BBC رو با دقت بسیار تماشا می کرد.

پانی و نقاشی

بعد از اومدن پانی به خانه ما مدتی بود که غیر از کلاس تو خونه نقاشی نمی کردم تا اینکه یه روز سه پایه  را برداشتم و به محض گذاشتن بوم روی آن پانی توپش رو رها کرد و با کنجکاوی اومد سه پایه رو بو کرد بعد چند قدمی به عقب رفت و به تماشا پرداخت، وقتی رنگها را روی شیشه گذاشتم کارش سخت تر شد، چون چشماش از روی بوم به دست من و از اونجا به قلمو که تو دست من بود و بعد شیشه رنگ می چرخید و بعد از برداشتن رنگ نگاه پانی هم با دستان من به حرکت می افتاد... راستش هر وقت در حال نقاشی کردن هستم و کسی به تماشا می ایستد من دستپاچه می شم ولی باورم نمی شد چطور صاحب این چشمهای کوچولو باعث شده بود که من دستپاچه بشم!

یه روز هم برای دقایقی شیشه رنگ  را روی زمین گذاشتم بلافاصله پانی از روش رد شد من و سعید دنبالش بودیم که با پاهای رنگی روی فرش و مبلها نره اون هم فکر کرده بود یه بازی دسته جمعی هست که باید حتما برنده بشه  بنابراین ما خیلی زحمت کشیدم تا موفق به گرفتنش شدیم.


دمپایی:

من این دمپای سبز و گرم رو برای زمستون خیلی دوست دارم ولی اسفند ماه پانی از توی کمد برشون داشت و دیگه به من نداد،  پس از مدتی تصمیم گرفتم بشورمشون.  وقتی توی ماشین لباسشویی در حال چرخیدن یه قسمتیشون که برای پانی قابل تشخیص بود مشخص می شد، ناله می کرد، پیش من می اومد و منو به سمت ماشین لباسشویی می برد و اون رو نگاه می کرد.  من هم که خیلی خجالت کشیده بودم به روی خودم نمی اوردم و سعی می کردم سرش رو گرم کنم،  ولی اونجا بود که فهمیدم پانی اونا رو بیشتر از من دوست داره. به همین خاطر بعد از شستشو، سریع توی آفتاب گذاشتم که زودتر خشک بشه و طی مراسمی اونها رو با عشق تقدیم به پانی کردم.

….

قبل از تخلیه خونه هر کسی که از طرف املاکی ها می اومد تا خونه رو ببینه من پانی رو بغل می کردم تا مشکلی پیش نیاد.  پانی خیلی عکس العمهای متقاوتی نشون می داد،  مثلا برای یکی دم تکون می داد، برای یکی هاپ هاپ می کرد یا اصلا به بعضی ها اعتنا نمی کرد و صورتش رو به یه طرف دیگه می چرخوند. (راستی منظور از هاپ هاپ صدایی شبیه سرفه هست. البته هر کسی سگ داشته باشد دقیقا متوجه منظورم می شود).

 در همون روزها یک مادر و دختر چادری هم اومدند، پانی که برای اولین بار یه خانم چادری رو توی خونه مون می دید فکر کنم از وسعت سیاهیش ترسید چون خیلی براشون خط و نشون کشید  و نگاهشو از اونا بر نمی داشت!

یکبار هم اون قدر شیرین شد که یه آقایی گفت: سگتون هم روی خونه هست دیگه؟!  یا یه خانواده که به همراه پسرشون آمده بودند، اون قدر با پانی بازی کردن که پسرشون وقت رفتن ناراحت بود و پانی هم بعد از رفتن آنها تا دقایقی پشت در ایستاده بود. یه آقایی هم به اشتباه یا عمداً پاهاشو روی توپ پانی گذاشت و ایشون هم صدای اعتراضش رو بهشون رسوند و ... یک روز هم یه آقای مودبی اومد و از من درخواست کرد که پرده پذیرایی را کنار بزند تا روبروی ساختمان را ببیند ولی هیچ وقت موفق به این کار نشد چون به محض این که به پرده دست زد پانی چنان سر و صدایی راه انداخت که دست آقاه خشک شد و سریع خداحافظی کرد و رفت.

من و پانی و دشمن

یه شب که سعید تهران نبود. من و هدیه به شدت در حال حرف زدن بودیم که صدای هاپ هاپش رو از اتاق  خواب شنیدم (همون جا که در مطلب قبلی عکسش هست) رفتم، توی تاریکی هیچی ندیدم، برگشتم به حرف زدن و باز هاپ هاپ کرد و من باز رفتم ... این داستان ادامه داشت در هر رفتنم با دقت پشت بومهای همسایه رو نگاه می کردم، خلاصه آخرین دفعه با شهامت پانی رو بغلم گرفتم در آلومینیومی (توری فلزی) رو کشیدم و به پانی گفتم: ببین وروجک هیچی نیست، اینقدر صدا نکن... در حال گفتن همین جملات بودم که یک دفعه یه سوسک رو جلوی پام توی بالکن دیدم یه جیغ بنفش کشیدم و خودم و پانی رو به سمت اتاق پرتاب کردم و در برابر نگاه متعجب هدیه هم توری رو کشوندم هم درو بستم، آستری و پرده رو هم کشیدم، کم مونده بود تخت رو هم جلوی در بالکن می کشیدم تا سوسکه در رو باز نکنه و به داخل بیاد. تازه متوجه شدم که برای سوسکه هاپ هاپ می کرد در ضمن ازش خیلی عصبانی بودم که منو مجبور به روبرویی با این ابر دشمن کرده بود.

جوراب

جورابهای ما و شما و هر شخص دیگه ایی که به خانه ما می آید در امان نمی باشد، چون پانی علاقه بسیاری به بازی با جوراب دارد، حتی جوراب شما دوست عزیز!

رضا از دوستانم و پانی (تالش بهار 89)

 


 
به چی فکر می کنی؟
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤  کلمات کلیدی:

چندی پیش پانی جلوی در بالکن رفته بود و با دقت تمام بیرون رو تماشا می کرد. هیچ  تکونی هم نمی خورد. فکر کردم شاید پروانه ایی، پرنده ایی یا همسایه ایی رو داره نگاه می کنه ولی چیزی ندیدم.

 

چند دقیقه ایی گذاشت و من کارم تو اتاق تمام شد قبل از این که از اتاق بیرون برم برگشتم پانی رو دیدم  که همچنان در همون حالت به سر می برد.

یک ربع بعد برگشتم، باورکنید این گلوله انرژی که کم پیش میاد یکجا بشینه همچنان جلوی در بالکن به همون صورت داشت بیرون رو تماشا می کرد! اصلا باورم نمی شد آخه چی باعث شده بود که این طور آروم بشینه؟ یعنی به چی فکر می کرد؟ رفتم بالای سرش مسیر نگاهش رو ببینم، دیدم نگاهش می چرخه از بالکن خودمون تا دورترا مثل پشت بوم همسایه ها و درختهای کاج ... تا آسمان در حال غروب.

 

همین طور که داشتم به کارهایم می رسیدم فکرم مشغولش بود.

حدود 2 هفته پیش من نزدیک به 40 دقیقه همون جا ایستاده و به فکری عجیب رفته بودم همین طور که گفتم اون قسمت از خونه چیزی که بتونه حواست رو پرت کنه نداره. تشکیل شده از یه تیکه آبی آسمان یه مقداری سبزی کاج و پشت بومهای همسایه ها...  اولش یه کم عصبی بودم بعد آروم شدم و یه کم با خدا حرف زدم یه دقایقی هم ذهنم تا بی انتها می رفت فکر کنم وقتایی بود که مردمک چشمم قل می خورد به سمت آسمون، می رفتم به دوردورا،  نمی دونم کجا!  انگار هیچ مرزی، هیچ خطی نبود. خیلی آروم شده بودم سبک مثل پشه   خوش می گذشت ولی یه دفعه انگار یکی اومد تو اون بی کران دنبالم و دستم رو گرفت و منو برگردوند به خونه پشت در بالکن... تو تمام این مدت پانی روی تخت خوابیده بود. حالا پس از 2 هفته سگم هم درست همون جا ایستاده و ...

خلاصه همین طور پیش رفت تا آخرش به صدای زنگ در که اومدن مهمانانمان را اعلام می کرد پانی از اتاق اومد و رفت پشت در و شروع کرد به دم تکون دادن هر کسی که اومده خونمون تو مهمونوازی پانی هیچ شکی نداره.  ولی من همین طور ایستاده و بهش نگاه می کردم دوست داشتم ازش می پرسیدم: وروجک تو به چی فکر می کردی؟ به این که چرا به تو می گن نجس؟ به تضاد عجیبی که بین احساس دوستدارانت و مخالفانت هست؟ نکنه وقت دیدن آسمان بی پرنده تهران، دلت گرفته بود؟ شاید داشتی به این فکر می کردی که یکی سعی داره همه رو بکشه؟ به روزاهایی که تو این خونه گذروندیم (آخه داریم نقل مکان می کنیم) فکر می کردی؟ یا به دوستت سرینا؟ اون روز دل من هم گرفته بود یعنی تو هم حسش کرده بودی؟ شایدم به دماغ عروسکت که تازگی ها کنده شده بود؟ یا حتی مرغ لذیذی که برای ناهار خورده بودی، هویجی که خیلی دوستش داری؟لباسی که به تازگی برات گرفته بودیم؟شایدم به این که من چقدر دوست دارم، خیلی دلم می خواست جوابم رو می گرفتم؟

 

راستی شما چی فکر می کنید این 20 دقیقه پانی به چی فکر می کرده؟


 
دوست
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧  کلمات کلیدی:

یکی از جمعه های اردیبهشت ماه با شبنم و پانی رفتیم پیش دوستمون رویا که اون هم با سگ خوشگل و دلبرش به نام سرینا بود و بعد همه با هم به پارک رفتیم. البته یه پارکی که هاپوها را نشوتن بیرون.

پانی تا سرینا رو دید خط و نشون کشید و شروع به هاپ هاپ کرد، سرینا هم رفت پشت پای صاحبش واستاد. چند لحظه ایی همین طور گذشت که رویا به سرینا گفت: سرینا خجالت بکش! سرینا بعد از اینکه خیلی خجالت کشید، سرش رو بالا گرفت و تصمیم گرفت مثل یه شیرزن با پانی هاپ هاپو که صداش خیابونو برداشته بود برخورد کنه و یه دفعه با اعتماد به نفس رفت سمت پانی! پانی تازه فهمید که تو توهم بوده که برای یه سگ گنده تر از خودش اینطوری می کرده، فرار را به قرار ترجیح داد و اومد پشت پای من قائم شد. سرینا نیز خیلی با سیاست آروم آروم بهش نزدیک شد خلاصه آخرش پانی دنبال سرینا افتاده بود و سرینا هم به عنوان یه بزرگتر دائم چشماش به سمت دوست کوچولوش بود و مدام پانی رو لیس می زد.


چند وقتی گذشت تا جمعه اول خرداد من و پانی (به همراه شبنم) مجددا رفتیم پیش سریناینا   (منظورم خونه رویا و بیتا بود) البته ما 4 نفر خیلی کم با هم حرف زدیم چون پانی و سرینا سرمون رو به شدت گرم کرده بودند خیلی قشنگ با هم بازی می کردند، دنبال هم می کردند و پانی هر وقت که کم می اورد سریع ولو می شد(درست نوشتم؟ منظورم یه نوع نشستنه) خیلی عالی بود و بسیار لذت بردیم هم ما (من و شبنم، رویا و بیتا) هم اونا (سرینا و پانی).


امروز صبح عکساشون رو که می دیدم یاد دوست و دوستی افتادم حالا بهتون بر نخوره که پانی و دوستش منو یاد شما انداختن چشمکنه منظورم این بود که ... نمی دونم چی شد دوستای خودم تو ذهنم اومدند من دوستای خوبی دارم افرادی که از خودم حدود 12 سالی بزرگترند یا حتی دوست کوچولوم که 8 سال از من کوچیکتره، اونایی که کنارم هستند یا یه قاره دیگه. کارمند، هنرمند، پزشک، مهندس، دانشجو یا بیکار،  بعضی ها همکارهای سابقم  هستند، بعضی همکلاسی یا در سفر دوست شدیم. همبازی های کودکی ام(خواهرهانم)، یا همسایه قدیمی و البته دوستانم در انجمن حمایت از حیوانات ... همشون رو خیلی دوست دارم. راستی دوستای من یه وجه اشتراکی دارن همشون پانی رو خیلی دوست دارن.

خلاصه که دوست واژه قشنگیه و دوستی حس خوبی به آدما می ده. 

 


 
چه خواب تلخی!
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  کلمات کلیدی:

من یه دزد آرزو دارم. آخرین دفعه که با نیزه اش اومد و آرزومو با خودش برد (یک ماه قبل از اومدن پانی) من خیلی بهم ریخته بودم و خوابهای بدی می دیدم خوابهایی که خیلی اثرات تلخی می تونه روی آدم بزاره.

حدودا 1 ماهی از اومدن پانی طلا پیش ما گذشته بود چند شبی بود که دیگه تو جای خودش نمی خوابید و هر کاری می کردم فایده نداشت. (خوب صد درصد تو جای خودش بخوابه بهتره) اون شب به سعید گفتم: تو دعواش کن تا بره جای خودش. سعید در جواب من در سکوت به سقف نگاه کرد (دلش نمی اومد)... خلاصه از اون شب پانی اومد روی تخت پایین پاهای ما خوابید و من هم به فکر شیرینی و شیرین کاریهایش خوابم برد و البته که به خواب خوشی رفتم و دیگه از اون شب تا به حالا خیلی خیلی خیلی بازم می گم خیـــــــــــلــی چشمک بهتر از گذشته می خوابم جالب بود خداییش! من مطمئنم هیچ دارو یا مشاوره ایی به این آسانی نمی تونست مشکلو حل کنه من نیاز به یه شیرینی داشتم که قبل از خواب به تلخی ها فکر نکنم.


چند هفته بعدش یعنی آخر تعطیلات عید به تالش رفتیم که البته خبرشو تو مطلب قبلی گذاشته ام، در تالش که بودیم من یه بیماری پوستی گرفتم که تا به امروز همچنان وجود داره. اول صورتم قرمز می شه و ورم می کنه یه جورایی شبیه کهیر، خارش و سوزش هم داره، بعد کم کم ورم می خوابه و پوست ریزی صورتم شروع می شه.

من در همین جا رسما از کسانی که نگران من هستند سپاسگزاری خود را اعلام می دارم، ولی با تلخی مواجه شدم که ای کاش خواب بود مثل خوابهای بدی که قبلا می دیدم. وقتی که بعضی از اطرافیانم منو به اون حالت دیدند بهم گفتند: به خاطر سگت نیست؟ سگت تو خونه هست؟ سگت پیش تو می یاد! سگت صورتتو لیس می زنه؟ سگت باعث نشده؟ سگت .... یا من مطمئنم سگت باعث شده!!! خلاصه این جریان به حدی پیش رفت که بعضی ها برام با تاسف سر تکون می دادن که این بهناز چرا داره باعث مریضی خودش می شه؟ خوب سگش مهم تره یا سلامتی اش؟ و گویا در محافلی شیرینی غیبت رو نوش جان کردن و حکمها برای من صادر کردن!

صحبت از خواب شد این هم یه عکس پانی روی میز که خوابه


حیوانات خانگی می تونن در شرایطی خاص باعث بیماریهایی مشخص شوند. البته من با دکتر پوست صحبت کردم و با تاکید گفت که بیماری پوستی که از حیوانات خانگی باشه مشخصه اش این نیست و این را هم اضافه کرد که اگر از سگت بود توی این 3 ماه که داشتیش زودتر خودش رو نشون می داد.

خدا رو شکر، این را که به تعدادی از عزیزانم گفتند خیالشون راحت شد ولی بقیه همچنان به حرفهای خود ادامه دادند.

این بقیه خیلی ناراحتم کردن یعنی برای خودشون ناراحت شدم. این مسائل فقط در مورد حیوانات نیست و نشون از عمقی داره که بسیار دردناک می تونه باشه و خیلی هم خطرناک! پذیرفتن هر چیزی بدون دلیل یا نپذیرفتنش در همین حال می تونه زمینه ایی برای خیلی مشکلات بشه. چرا برادرم،  خواهرم؟ کاش چشمها باز می شد، آخه تکلیف اندیشیدن چی می شه؟ یعنی خودمون نباید فکر کنیم، نتیجه بگیریم و بعد تصمیم گیری کنیم. چرا با تعصب به مسائل برخورد می کنیم؟ چرا از خواب بیدار نمی شیم؟ کلا خواب غفلت ما رو گرفته و تا از این خواب تلخ بیدار نشیم هر روز بدتر از گذشته می شیم. الان بیماری من رو به بهبودی هست و وقتی در حال تایپ این مطلب بودم سگم سرش روی زانواهای من گذاشته و خوابیده بود فرض را بر این گیریم که متوجه این حرفها می شه شما فکر کنید الان داره برای ما انسانها چقدر متاسف می شه! کاش این نوع برخورها و این افکار نبود و من در حال خواب دیدن بودم یک خواب تلخ!


 


 
← صفحه بعد